سال ۱۹۴۵، در حالی که جنگ در دوردستها در حال پایان بود، دافنه دچار یک کشمکش درونی شد. او که در انتظار بازگشت همسرش، تامmy 'Boy' Browning، از جبههٔ جنگ بود، نتوانست از جذابیتهای کریستوفر پاکسلی صرفنظر کند. این ارتباط نهتنها عواطف او را زیر سؤال برد که به نقطهٔ عطفی در زندگیاش تبدیل شد.
عشق در سایهٔ جنگ
در شرایطی که مردان در جبهه میجنگیدند و زنان در انتظار بازگشت آنها بودند، دافنه به طرز عجیبی به سمت کریستوفر کشیده شد. آیا این یک عشق واقعی بود یا فقط یک فرار از واقعیت تلخ جنگ؟ آن زمان او با احساسات متضادی روبهرو بود که هر یک به نوعی او را به سمت دیگری میکشاند.
در نهایت، با نزدیک شدن به پایان جنگ، دافنه باید تصمیم بگیرد که آیا میتواند به زندگیاش با تامی ادامه دهد یا اینکه این عشق ممنوعه را دنبال کند. آیا او حاضر است برای عشقش ریسک کند یا به خاطر وفاداری به همسرش، احساساتش را سرکوب کند؟