لینزی، مادری که به خاطر جنایتی غیرقابل تصور در زندان به سر میبرد، زندگیاش به کابوسی تبدیل شده است. کشتن فرزندان، عملی است که عقل بشر نمیتواند آن را بپذیرد و حالا او هر روز و هر ساعت با یاد آن شب وحشتناک زندگی میکند.
سختیهای زندان و عذاب وجدان
زندان برای لینزی نه تنها مکان مجازات، بلکه مکانی است که او باید با عذاب وجدان خود زندگی کند. او هر لحظه به یاد فرزندانش است و نمیتواند از تصور آنچه که اتفاق افتاد، فرار کند. آیا او به خاطر این جنایت درونش عذابی ابدی خواهد داشت؟
این داستان هشداری است دربارهی عواقب ناگوار تصمیماتی که ممکن است در یک لحظه گرفته شوند. لینزی به زندگیاش ادامه میدهد، اما نه به عنوان یک مادر، بلکه به عنوان یک زندانی با بار سنگینی از گناه بر دوش.